آه از حصار تلخ...
شهری به رنگ زیتون
در زیر چکمه های سیاه یهود
رنگ باخته است.
امروز شهر به خاکستری بدل شده است
دیگر صدای خنده های کودکانه نیست
اینجا، هر روز مادری عزادار می شود
و طعم حصار تلخ در کامشان روزانه نو می شود
آری در این زمان لبخند کودک زیتون گناه است
آه از حصار تلخ
آه از رجال پست، آه از همه ارگان در جهان
اینها که آدمند، همتای مردمان شهرتان
پیر و جوان و کودک و مرد، مثل تمام مردمان این زمان
آه از حصار تلخ...
نفرین به پادشاه شهر فرنگ زمان ما
نفرین به سرزمین اجانب که ظالمند
نفرین به هر چه سازمان حقوق جهانی است
آه از حصار تلخ که در بند کشیده است
یک شهر بی دفاع، که هر روز طعم مرگ
آرامش از نگاه ساکن آنها ربوده است
شهری به روشنایی یک شمع کوچک و
ظلمی به انتهای دلهای عاشقان
فرزند شهر سبز، هر روز در عذاب سخت
روزش چو شب همیشه تار گشته است
افسوس از جهان کنونی پر از دروغ
آنجا که کودکی به جرم نفس، در حصار شده است
افسوس از جهان کنونی پر از دروغ
آه از حصار تلخ ....